رشيد الدين فضل الله همدانى

26

جامع التواريخ ( اسماعيليان و فاطميان ) ( فارسى )

برسيد . ابو يزيد گريزان به مدينهء مسيله « 1 » مىرفت و در كوه‌هاى سخت و راه‌هاى تنگ ناپديد شد . منصور خواست كه بر عقب او برود ، براى سختى و درشتى راه و دشوارى كوه‌ها نتوانست . و ابن طالوت « 2 » هم‌چنان گريخته به بلاد سودان برسيد و به كملان و هواره « 3 » فرود آمد . منصور بشنيد ، بر پى او ، چون عقاب بر عقبات پرّان ، مىرفت . و بايزيد را خاصگيان و مقرّبان در مضيقى انگيخت « 4 » ، و او را با اصحاب اسير و دستگير كرده پيش منصور آوردند . مردمان حاضر آواز تكبير برآوردند . منصور خداى را سجده كرد . و بعد از بستن جراحات ، او را در قفص آهنين كردند و حمدونه‌اى « 5 » را با او رفيق و قرين كرد . و بعد از يك چند ، بفرمود تا پوستش سلخ كردند و حشو جلد او را به پنبه بياكندند و صلب « 6 » كردند [ 13 ] و جثهء او را در بلاد مغرب بگردانيدند . آنگاه مرگ پدر را اظهار كرد . و بشارت اين فتح با همهء بلاد اسلام بفرستادند و فتنه و فساد او را به همه خلايق باز نمودند . و ابن خرز زناتى « 7 » ، كه از منتصران خوارج بود ، اسير گرفت ؛ و فضايح و مخازى او برشمرد تا به همه اقرار كرد . پس ، بفرمود تا او را پا بسته گرد شاطى قيروان بگردانيدند و بكشتند و جثه‌اش را به باب الربيع صلب كردند . و در اين سال ، حسن بن ابى حسين كلبى را به امارت صقليه فرستاد « 8 » كه مردى بزرگ و معتبر بود و با داد و دهش ، و روميان او را براى انصاف و جوانمردى دوست مىداشتند . از ناگاه ، خبر رسيد كه فرقهء روم مىرسند . منصور غلام خود ، فرخ ، را با سپاهى مدد و مساعدت او مىفرستد . روميان در جنگ بر سپاه حسن بن على غالب شدند . در اثناى اين ، اسطول فرخ برسيد و به اتفاق بر روميان زدند و بشكستند . و ابو جعفر مرورودى بيتى چند بر منصور انشا مىكرد و در آنجا ذكر ولىعهد او ، پسرش ، المعز لدين اللّه ، كرده بود و گفت اميد مىدارم كه به مكه و مدينه دعا و ثناى او بر منابر آباد و عمران خوانند ، تا بدين مواضع چه رسد . و چنان بود كه او گفت .

--> ( 1 ) . نام اين شهر در اصل خوانده نمىشود ، در اتعاظ الحنفا ، ( ص 123 ) آمده : و نزل بالمنصور مرض شديد اشفى منه ، فلما افاق من مرضه رحل الى المسيلة ثانى رجب . . . ؛ مجمع م : به مدينهء اشبيله رفت ؛ مجمع د : به مدينهء اشبله . ( 2 ) . ص : ابو طالب ؛ مجمع م : ابو يزيد ؛ مجمع د : ابو طالوت . ( 3 ) . فلما علم بالمنصور هرب منه يريد بلاد سودان فخدعه بنو كملان هم و هواره و منعوه من ذلك و اصعدوه الى جبال كتامه و عجيسة و غيرهم و تحصن بها ( اتعاظ الحنفا ، ص 123 ) . ( 4 ) . مجمع ملى انداختند ؛ مجمع م : گرفتار كرد ؛ مجمع د : مانند ص . ( 5 ) . و جعل معه قردين يلعبان عليه ( اتعاظ الحنفا ص 125 ) . ( 6 ) . اصل : و وصيت ؛ زبدهء و بر درختى عارى صلب كردند ؛ در مجمع د و م نيامده . ( 7 ) . ثم خرج عليه عدة خوارج منهم محمد بن خرز فظفر به المنصور سنة ست و ثلاثين و ثلاث مائة ( الكامل فى التّاريخ ، ج 8 ، ص 158 ) مجمع د : اين مردمانى ؛ مجمع م : و عميد بن حر ربانى . ( 8 ) . مجمع د و م : و منصور حسن بن على بن الحسين كلبى را به امارت صقليه فرستاد ؛ مجمع د : صقاليه .